تبليغاتX
شبنم نامه

شبنم نامه

روزی که شبنم را داشتم

اینجا دیگر اقلا کسی با کسی رودر بایستی ندارد .

اصلا اگر گهی هم خورده باشم بازم سرم رو بالا میگیرم . به کسی چه ؟ نوش جانم .

اما این دیگه میشه آش نخورده و دهن سوخته . آنهم آش تخمی مسلم ابن عقیل که ته هم گرفته باشه . به قول اسدا.. میرزا ما اصلا با این ایکبیری عقمان می آید همکلام شویم چه برسد به اینکه بریم سانفرانسیسکو . حالا دیگه ملک جرخورده این سلیطه هم شده علم عثمان بین لشکر خوارج .

مخم داغ کرده . چه موجودات احمق و بدرد نخوری هستند این زنها . بعید میدانم اگر بیضه های مردی را بکشند توی صورت اینها تف هم بیاندازد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:0  توسط آرش  | 

ما ز یاران چشم یاری نداشتیم به خدا ...

حالا این روزها هوا گرم است و آدم برای چند دقیقه هم که با خودش تنها میشود هوس میکند لخت شود و برود روی سرامیک دراز بکشد . اگه زیاد اکتیو باشی میروی یک دوش آب سرد هم میرسانی به بدن که اندام بدبخت مستورت هم یک نفسی بکشند . بیچاره اعضای جنسی که اینروزها برای چند دقیقه هوا خوری التماس دعا دارند .

راستی اینهمه گرما ... کلافه شده ام به جان تو . از همه جایم عرق میچکد . گندت بزند تابستان  .

خدا را شکر که وظیفه همخوابگی با کسی گردنمان نیست . وگرنه چه معصیتی مینوشتند به پایمان این فرشته های چاپلوس خدا .

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 1:30  توسط آرش  | 

سلام آقای مهدی

ابراهیم نبوی در جواب نامه سرلشکر فیروز آبادی فرمانده سپاه به امام زمان !!!!!! ، نامه جداگانه ای برای وی ارسال کرد که قصد کردم در وبلاگ بگذارم که بخوانید .

محضر مبارک و محترم آقای مهدی امام زمان

اینجانب سید ابراهیم نبوی در راستای نامه سرلشگر فیروزآبادی، رئیس ستاد کل نیروهای مسلح و عضو شورای عالی امنیت ملی مواردی را بعرض می رساند که مبادا آن بزرگوار را فریب دهند. بخصوص در مورد این فیروزآبادی می خواستم به اطلاع برسانم که ایشان دروغ می گوید و اصلا حرف هایشان را باور نکنید، خودتان هم اگر دقت کنید، اول نامه اش این همه از شما و خانواده محترم تعریف کرده و چاپلوسی کرده که گندکاری های دولت احمدی نژاد را بپوشاند، وگرنه یک آدم دویست کیلویی که برای حمل و نقلش تراکتور یا نفربر باید استفاده شود، اصلا کجاش به آدم راستگو می خورد؟


اصلا مهدی جان! شما خودتان بگوئید این آدم می تواند معرفت داشته باشد؟ مگر نمی گویند "اندرون از طعام خالی دار تا در او نور معرفت بینی" این خرس گنده کجایش شبیه مومنان است؟ نصف بودجه نظامی مملکت فقط برای صبحانه و ناهار و شام این فرمانده کل مصرف می شود. البته خودتان بهتر می دانید، این آقا، با آن هیکل، که یک مشت لات و چاقوکش را فرستاده مردم بیگناه را کتک بزنند، اگر یک روده راست توی شکم گنده اش بود، این همه چاپلوسی می کرد اول نامه اش و به پدران شما و اجدادتان و پهلوی شکسته حضرت زهرا قسم می خورد و قضیه مسمومیت امام حسن و تشنگی امام حسین را مطرح می کرد. یک جوری حرف زده انگار مسمومیت امام حسن و تشنگی امام حسین هم به دست ما صورت گرفته.

آقای مهدی!

اگر می خواهید بفهمید این سردار قطور چقدر دروغگوست فقط نگاه کنید به اینکه در نامه اش نوشته است " سلام بر نايب بزرگوارت خميني بت شكن" و " سلام بر امت مسلمان و امت خاص و آزاده‌ات ايرانيان سرافراز" و سلام بر " مراجع عظام تقليد، روحانيت معزز و خانواده بزرگوار شهيدان و ايثارگران." آقای مهدی! همه این سلام های این خرس گنده دروغ است. شما که از همان بالاها خودتان در جریان هستید، اولا تمام فامیل آقای خمینی را یا رد صلاحیت کردند، یا هر روز در روزنامه هایشان به آنها فحش می دهند و دامادشان را هم گرفتند الآن زندان است، آن وقت این خرس گنده سلام می کند، چه سلامی! چه علیکی! اگر کسی فامیل شما را زندانی کند، بعد به شما سلام کند، شما نمی زنید توی دهنش؟ در مورد مراجع هم دروغ می گوید، اینجوری می گوید که سرتان را گول بمالد، فکر کنید اوضاع خیلی خوب است و بیایید شما را هم مثل آقای منتظری و صانعی و چند نفر دیگر از مراجع تقلید بندازند توی یک خانه و حصرتان کنند و یکهو دیدید از خودتان هم مرتضوی اعتراف گرفت. اصلا حرف این خرس گنده را باور نکنید. در مورد روحانیت هم دروغ می گوید مثل چی! ابطحی بیچاره را که می شناسید، همان که وبلاگ می نوشت، او را گرفتند و زندانی کردند، کلی از روحانیون را زندانی کردند، بعضی ها را خلع لباس هم کردند. تو رو خدا گول اینها را نخورید، من مطمئنم به شما هم گفته اند مهدی بیا مهدی بیا که به محض اینکه آمدید توی همان فرودگاه پاسپورت تان را بگیرند و یا یک راست ببرند زندان. راستی شما که پاسپورت هم ندارید، دردسرتان دوبرابر است.

آقای مهدی جان!

این فیروزآبادی چاپلوس از قول حضرت علی، جد شما برداشته نوشته که " به خدا سوگند كه از انتساب هيچ منكري به من خودداري ننمودند و در رفتار ميان من و خود رعايت انصاف نكردند ايشان حقي را طلب مي‌كنند كه خود آن را واگذاشتند و خوني را مي‌خواهند كه خود آن را ريخته اند " یعنی چی؟ فکر می کنید این سردار دویست کیلویی چه قصدی از این حرف داشته؟ همه اش می خواهد بگوید که نیروهایش مردم مسلمان را نزدند و نکشتند و دستگیر نکردند و شکنجه ندادند. در حالی که فیلم ها و عکس هایش همه موجود است، شما یک سری که تشریف بیاورید به یوتیوب یا فیس بوک و حتی بی بی سی یا هر جای دیگر، همه فیلم های لشگریان اینا هست که چطور مردم را کتک می زنند و جلوی دوربین آنها را می کشند و زندانی می کنند و بیست نفر را کشتند و هزار نفر را زندانی کردند. آقای مهدی! الآن دیگر حتما خودتان در جریان ندا خانوم هستید، آن بیچاره اصلا توی تظاهرات هم نبود. یک پسری به اسم سهراب اعرابی را هم کشتند و تازه جسدش را هم نمی خواستند به خانواده اش بدهند. این مردک خرس گنده برای شما نامه نوشته که یعنی ما این کارها را نکردیم. جرات دارد جلوی ما این حرف ها را بزند تا همه فیلمهایش را نشان بدهیم. همه دنیا دیده اند و تازه اسم مملکت را هم به اسم شما گذاشته اند مملکت امام زمان که آبروی تان را ببرند. خواهشا حرف های اینها را باور نکنید که می دانم عمرا نمی کنید.

آقای مهدی!

این ها توطئه است. برداشته برای شما نامه نوشته که " او خواهد آمد( منظورش شما هستید)، ظلم و ظالمان را درهم مي‌كوبد، داد مظلومان را مي‌گيرد، عدل و داد بر پا مي‌كند و جهان را آباد مي‌كند، پس آگاهانه منتظرش باش." یعنی چی؟ غیر از این است که دارد در باغ سبز نشان می دهد که شما بیایید و شما را هم به عنوان عامل اغتشاش بگیرند؟ خودتان بگوئید اگر شما اینجا بودید و رای می دادید به آقای میرحسین موسوی و بعد می دیدید احمدی نژاد انتخاب شده و می دیدید چنان تقلبشان واضح است که انگار اصراری هم نداشته اند مردم باور کنند، ساکت می نشستید؟ البته من نمی خواهم تحریک تان کنم که شما هم وارد درگیری شوید، مردم خودشان حواس شان هست، ولی بخدا اگر شما هم بودید می رفتید توی خیابان و یک شال سبز هم می انداختید دور گردن تان و شعار می دادید. آقای مهدی عزیز! مردم می روند روی پشت بام و می گویند الله اکبر، عرق که نمی خورند، ورق که بازی نمی کنند، الله اکبر می گویند، بعد نیروهای تحت امر همین مردک خرس گنده " اندرون از طعام هی پرکن" اخطار می کنند که نگوئید الله اکبر. الله اکبر گفتن هم جرم است؟ همان کاری که با فامیل خودتان می کردند، اینها هم دارند با مردم می کنند، و بعد نامه هم می نویسند که کی بود کی بود من نبودم. ببخشید شوخی کردم، ولی مردم اینطوری می گویند.

آقای مهدی عزیز!

ببخشید که پسرخاله شدیم و اینجوری صمیمانه خطاب تان می کنم، ولی به هر حال ما یک جورهایی آشنائیت داریم. بخاطر همین هم هست که نگران تان هستم. این سردار فیروزآبادی در نامه اش برای شما نوشته است: " روزگار نوجواناني و آغاز جواني‌ام در سپيده روزگار سپري شد، تا آن كه انقلاب شد. من و همه كسانم به ميدان آمديم. اگر چه عاشورايي ديگر به پا شد، اما ملت ايران نگذارد حسين تنها بماند. هزينه‌ داديم. برادران و خواهرانم را به زندان افكندند. پدران و مادران و برادران و خواهرانم را در ميدان ژاله كشتند." در این مورد، اگر چه فکر می کنم در جریان باشید، ولی این سردار دروغگو همه این حرف ها را گفته که شما متوجه نشوید که وقتی احمدی نژاد و همین خرس گنده تقلب کردند، مردم دقیقا همان کاری را کردند که این آقا می گوید در انقلاب صورت گرفته، یعنی روز سی خرداد 1388 مردم تهران و همه کسان شان به خیابان آمدند، عاشورایی دیگر بپا شد، منتهی این دفعه شمر و یزیدش همین محمود و سردارش بودند، مردم هزینه دادند، نیروهای ضد شورش هم همین چند روز قبل خواهران و برادران ما را زندانی کردند، و مردم را در میدان توحید و خیابان امیر آباد و میدان آزادی کشتند. لامروت ها لااقل اگر زمان شاه مردم کشته شده بودند، می گفتند مردم در میدان کندی( توحید) و آیزنهاور( آزادی) کشته شدند، اینها به اسم توحید و آزادی مردم را می زنند و می کشند.

آقای مهدی جان!

این آقا در نامه اش به شما نوشته است که " در زمان شاه به فيضيه و دانشگاه حمله كردند." یک جوری حرف زده انگار خودشان دانشگاه را گلباران کردند، به خدای احد و واحد، به دست بریده آقای ابوالفضل همین سردار فیروزآبادی و نیروهای تحت امرش هزار بار بدتر از گارد شاه به کوی دانشگاه حمله کردند و دانشجویان را کشتند و خوابگاه را درب و داغان کردند. شاه اگر حمله کرده بود به دانشگاه حمله کرد، اینها زمان خواب به خوابگاه دانشگاه حمله کردند. اگر هم باور نمی کنید، که می دانم می کنید، همه عکس ها و فیلم ها و اسم دستگیر شده ها و کشته ها موجود است.


آقای مهدی عزیز!

سردار فیروز آبادی از آن شکم گنده اش که مانع دیدن نوک پایش می شود، خجالت نمی کشد که برای شما نوشته است " بسيجي يعني عاشق و عارف و شاهد. يعني حسيني، علوي، زهرائي، يعني آحاد ملت ولايي ايران." بخدا این حرف ها دروغ است، عاشق و عارف کجا بود؟ آخر شما خودتان بگوئید اولا عارف معنی دارد، صد تاشان مثل اویس قرنی، حسن بصری، فضیل عیاض، بایزید بسطامی و دهها عارف دیگر که احتمالا وقتی بیتوته می کردند، آنها را دیدید، طرفدار عرفان و درویش و اهل حق بودند، اولا که اینها هرچی درویش و اهل حق بود زدند و زندانی کردند و مسجدشان را بستند. این یک دروغ، یکی دیگر هم اینکه بسیجی اگر عاشق و عارف و شاهد بود، چماق و گاز اشک آور و قمه و زنجیر دستش می گرفت و زن و بچه مردم را کتک می زد؟ فقط اسم مستعارشان در بازجویی ها حسینی و علوی و زهرائی باشد، ولی اینها دلیل نمی شود که بچه مردم را به اسم سهراب اعرابی(خودتان چک کنید متوجه می شوید) بکشند و یا سعید حجاریان را که مثل جدتان زین العابدین بیمار بود، به اسارت بردند و انداختند سلول انفرادی. جان مادرتان! شمر و یزید با یک بیمار این کارهایی را که اینها با حجاریان کردند، کرده بود؟ تازه! یک چیز دیگر که به نظرم خودتان باید یک جوری تکذیبش کنید، این است که اینها اسم هرچی مامور اطلاعات و کتک بزن و جاسوس است، گذاشتند سربازان گمنام امام زمان، منظورشان شما هستید، شما راضی هستید اینها از اسم شما سوء استفاده کنند. من می دانم فعلا در غیبت هستید و دارید از دست اینها حرص می خورید، ولی خودتان یک کاری بکنید.

آقای مهدی عزیز!

در هر حال این ها حرف هایی بود که باید خدمت تان عرض می کردم. این ها به اسم شما می روند دعا می خوانند در نیویورک که هر سال یک مشت اره و عوره شمسی کوره را ببرند سفر، بعد هم آقای احمدی نژادشان ادعا کرده که هاله نور دور سرش است. یک نفر از معاونانش هم گفته که اگر پیامبری می خواست بیاید، شبیه احمدی نژاد بود. من نمی خواهم دعوا راه بیندازم، ولی خود شما الآن بخواهید تشریف بیاورید، که به نظر من اصلا تا اینها هستند این کار را نکنید، حاضرید شبیه این مردکی که لباس پوشیدنش را بلد نیست، مثل دلقک ها هر جا می رود ادا درمی آورد، کفشش را درست نمی پوشد، کاپشن تنش می کند، مثل لات های چاله میدان حرف می زند، رفتار کنید؟ اصلا کدام پیغمبری در تاریخ 140 کیلو اضافه وزن داشت که این مردک خرس گنده دارد؟ پیغمبر که خودشان گفتند عطر خوب است، این محمود را یک ماه باید بیندازند توی وایتکس و با سیم ظرفشویی و رخشا بشورند که تمیز بشود. پیغمبر این جوری می شود؟ خودتان بگوئید، اگر کسی گفت من هاله نور دور سرم هست، نباید چهار تا زد توی سرش که دیگر چنین غلطی نکند؟

آقای مهدی عزیز!

این سردار عظیم الجثه در نامه اش یک مشت دروغ در مورد درگیری های اخیر نوشته می خواهد شما را سرکار بگذارد، فکر می کند شما هم هر روز فقط شبکه های تلویزیون جمهوری اسلامی نگاه می کنید و می خواهد سرتان را گول بمالد، ایشان نوشته است " در 30 خرداد آشوبگران و منافقان با چهره‌اي جديد كه چندان هم بي ارتباط با منافقان سابق نيستند، بر ملت يورش آوردند. زخم تركش‌هاي جنگ تحميلي و جاي گلوله‌هاي منافقان و از خدا بي خبران ديروز را اين بار در كوچه و بازار و تن بسيجيان و نيروهاي انتظامي - اين حافظان امنيت مردم با قمه و ضربات سنگ و شعله‌هاي آتش، گشودند به پاي مصنوعي و سينه خسته جانبازان و حتي بانوان و كودكان رهگذر هم رحم نكردند و منافقانه سلاح اهدايي امريكا و اسرائيل و انگليس را به سوي مردم شليك كردند، تا به خيال خام خود با كمك رسانه‌هاي بيگانه ناجا و بسيج را متهم كنند." ببینید چه دروغی می گویند، تمام عکس هایش هست، تمام فیلم هایش هم هست، خودتان یک سری تشریف بیاورید یوتیوب و فیس بوک تا همه را ببینید، حتی عکس بسیجی که شلیک کرده و مردم را کشته با اسم و مشخصات همه چیز معلوم است. این سردار فکر کرده شما همین نامه را قاب می کنید و می شود نامه اعمالش، بعدا هم صد تا فیلم اعتراف برایتان می خواهد بفرستد که اینها منافق بودند. از سر تا تهش دروغ است. منافقین کجا بودند؟ منافقین که الآن با وزارت اطلاعات دارند حال و حول می کنند و اصلا صداشان درنمی آید، ملت بودند، کلی زن و مرد و بسیجی جبهه رفته بود که کتک خورد، نه بسیجی تقلبی که بیست سالش است و ادعا می کند فرمانده جنگ بوده، حالا جنگ بیست سال است تمام شده. ببینید، تو را به خدا حواس تان باشد، جنگ سال 1368 تمام شد، اگر یکهو یکی آمد و پانزده سالش بود و گفت من جبهه رفته ام باور نکنید ها! اگر یک بچه هفت ساله آوردند و گفتند این فرزند شهید است باور نکنید، مگر می شود یک همسر شهید چهارده سال حامله باشد؟ نه ماه، نه، فوقش ده ماه. سر خدا و شما را که نمی شود کلاه گذاشت.

آقای مهدی عزیز!

من دیگر زیاد وقت تان را نمی گیرم، فقط آخرین نکته که ایشان گفته است که نیروهای حافظ امنیت هیچ سلاحی نداشتند، دروغ به این گندگی می شود، آقای بسیجی با یک مسلسل جلوی دوربین شلیک کرده و یکی را کشته است، اسمش هم معلوم است، حالا ما آدم فروشی نمی کنیم، ولی خودتان اگر از دفتر بپرسید همه مشخصاتش را می دهند، تمام خیابان پر بود از بسیجی و لباس شخصی و لات و چاقوکش تحت امر سردار خرس گنده، همه شان هم کلت و قمه و همه جور اسلحه داشتند. آقای مهدی! من این حرف ها را زدم برای اینکه فردا پانشوید بیایید این طرف ها، این ها به هیچ کس رحم نمی کنند، هی می گویند منتظریم منتظریم و بعد ترانه های مهستی و هایده را تغییر می دهند و برای شما می خوانند، انگار شکوفه نو است نه مهدیه تهران. در هر حال من فقط قصدم رساندن این پیام به شما بود، چون نخواستم توی فامیلی و خانواده بعدا بگویند که نبوی می دانست و نگفت. امیدوارم موفق باشید و اصلا به حرف اینها گوش ندهید، همه شان دروغگو هستند، یکی از یکی بدتر. بقول آن آقا احمدی نژاد از فیروزآبادی بدتر، فیروز آبادی از ثمره بدتر هاشمی از هاشمی بدتر مشائی، و از همه بدتر آن الهام که البته شما کاریش نکنید چون خداوند او را زده و یکی نصیبش کرده که تا زنده هست فقط زجر بکشد. قربتون برم .

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

سید ابراهیم نبوی

منبع سایت www.doomdam.com/ با اجازه از ابراهیم نبوی

البته نامه آقای فیروز آبادی فیلتر نیست . اگر خواستید آنرا در http://www.news.niksalehi.com/view/007535.php میتوانید بخوانید .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 18:20  توسط آرش  | 

اگه یکی چشاش قرمز باشه اولین فکری که دربارش میکنی چیه ؟

الف . شب قبل نخوابیده

ب . گریه کرده

ج . حشیش کشیده

د . آبرنگ رفته تو چشش

اگه یکی تو خیابون فاطمی روبروی وزارت کشور گم شده باشه چه دلیلی میتونه داشته باشه ؟

الف . تهرانی نبوده و همون دور و برا گم شده

ب . دیوانه بوده و داره تو پارک دانشجو سوت بلبلی میزنه

ج . اگه دختر بوده بلندش کردن

د . از خونه قهر کرده  

اگه یک عده ای مثلا یه میلیون نفر تو خیابون ولیعصر راه بیفتن و همشون یه جمله رو تکرار کنن :

الف . اینا دارن عمو زنجیرباف بازی میکنن

ب . برای امام حسین و مظلومیتش کارناوال راه انداختن

ج . یه مشت خس و خاشاکن

د . عاشق احمدی نژاد و مقام معظم رهبری هستن

توی پارک حدود صد تا موتورسوار میبینین که قیافه شون شبیه هیچ آدمی که میشناسین نیست :

الف . اینا رفیقای بچه محلن که اومدن باهم هوا خوری

ب . بچه های مسجد کوچه پایینین که دنبال مادر هاچ زنبور عسل میگردن

ج نیروهای مردمی هستن که از امثال ما خوششون نمیاد و اومدن تذکر بدن

د . بچه شهرستان هستن که اومدن تهرون کوکاکولا با نون بربری بزنن تو رگ

نظر شما درباره جوونایی که یه جایی تو بدنشونو سبز کردن و ریختن تو خیابون چیه ؟

الف . خاک تو سرشون بی تربیتا

ب . همه ملت ایران ازشون ناراضین و الهی بمیرن

ج . یه مش بچه سوسول که میخان جلب توجه کنن

د . خس و خاشاکن و اصلا به حساب نمیان .

نظر شما درباره کسی که دختر جوونی رو تو خیابون با چوب بیس بال کتک میزنه چیه ؟

الف . اون دختره حتما خراب داشته و حقش بوده

ب . اون آقا چون ریش داره و خیلی مومنه هر کاری دلش بخواد باید بکنه

ج . اون خانم حتما مقررات راهنمایی و رانندگی رو رعایت نکرده

د . به من اصلا ارتباطی نداره

.................................................

لطفا ورقه هاتونو بالای سرتون بگیرید . هرکی به ورقه بقل دستی نگاه کنه میگم اون آقاهه با چوبش بیادااا....... 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:31  توسط آرش  | 

خوش به حالم

 

همین چند وقت پیش شک برده بودم به خود بی کس و کارم که نکند عقلم چرک کرده  و این سرما خوردگی مزمن علامت مرضی فلسفی است که هنوز دکتر ها کشفش نکرده اند . اما جرات نکردم به کسی چیزی بگویم ، آخر این روز ها تا بیایی به خودت بجنبی مارک میچسبانند یک جای آدم و چند ساعت بعد یکی سر از دیوانه خانه در می آورد و آن یکی بدبخته را می اندازند زندان اوین و روزی ششصد دفعه اسمش را میپرسند .

دو دو تا پنج تا کردم دیدم حالا که اوضاع اینقدر قاراشمیش و الله بختکی است اصلا چرا من دکتر نباشم ؟؟؟ اینجوری خیلی بهتر است . اقلا غریبه به بهانه پنی سیلین زدن دستمالی ام نمیکند . تازه ملت هم که حواس درست و حسابی ندارند بیایند آمار در بیاورند که فلانی چه غلطی دارد میکند .

حالا یک چند روزی هست که دارم زور میزنم خوب بشوم . اما میترسم آخرش این هموروئید کوفتی کار دستم بدهد و پایش را از گلیمش درازتر کند .  

راستی نکند تو هم توی دلت گفته باشی: طفلکی ک... خل شده .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 0:58  توسط آرش  | 

بیا برگردیم سر همان خانه اول . یک جایی سر و ته آویزان وسط زمین و آسمان با کون برهنه و چشمهای وق زده .

یادت نیامد ؟

عجب آبی به هاون میکوبم ...

حال آدم که خراب باشد زبانش به هرزه گویی میچرخد . همه دنیا را هم که فحش خواهر و مادر بدهد عقده اش کوچک نمیشود .

چند وقت پیش شراب انداخته بودم که زد به سرم و رفتم سفر . حالا که برگشته ام بوی سرکه خانه را برداشته . این اواخر هم که شلوغ پلوغ بوده و ساقی ها سرشان را کرده اند توی سوراخ . بیچاره من که عادت ندارم هوشیار زندگی کنم .

حالا این دوست کلمه ساز من هم هی پز کیفش را میدهد و دل ما را مثل دنبه توی تابه آب میکند .

اقلا یکی در میان بزن به سلامتی من بی معرفت .

دو سه تا کتاب خواندم این اواخر که یکیش خیلی حالم را جا آورد . دستت رسید (ایوب) را بخوان اگر هنوز نخوانده ای .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 1:41  توسط آرش  | 

قسمت سوم

 

 

از صبح که بیدار شدم سردردی مثل مگس توی سرم بود . همانجا توی تخت تا بیست و چهار ساعت پیش را مرور کردم بلکه دلیل سردردم پیدا شود . هیچ دلیل قانع کننده ای پیدا نشد به جز آفتاب شدیدی که از روی برفها منعکس میشد و صاف فرو میرفت توی چشمهایم .

با بی میلی چند بار توی تخت غلت زدم بلکه دوباره خوابم ببرد . اما فایده ای نداشت ، آن بیرون خورشید بالا آمده بود و اصلا نمیخواست روی خوش نشان دهد.

یکشنبه های مسکو بیشتر وقتها آفتابی میشد ، خود روسها میگفتند که اگر آفتاب و زن و شراب روز یکشنبه نباشد کلیساهای قدیمی شهر از آدم خالی میشوند .

از پنجره آپارتمانم ساختمان سینما تاتر چایکوفسکی دیده میشد . دخترو پسرهای زیادی جلوی تئاتر مشغول برف بازی بودند و بعضی هایشان فارغ از همه جا عشقبازی میکردند .

برف زیر آفتاب میدرخشد و شهر را به جنب و جوش آورده بود . یک آدم برفی دیدم که برایش ... درازی درست کرده بودند و دخترها میرفتند جلویش عکس میگرفتند . یک دختر مو طلایی دیدم که باسنش را به آنجای آدم برفی میمالید و دوست پسرش در حالی که میخندید ، تند تند عکس میگرفت .

تا ایستگاه اتوبوس چند بار نزدیک بود زمین بخورم . کفشهایی که از ایران آورده بودم اصلا مناسب یخبندان مسکو نبودند . وقتی سوار اتوبوس شدم فقط یک صندلی خالی بود که آنرا به یک پیرزن کک و مکی تعارف کردم " اسپاسیبا " .

دانشکده درست نبش یک چهارراه بود که از شمال به کرملین میرسید . با دیوارهای بلند سفید و معماری تزاری سیصد ساله تمیز و مرتب . همه چیز سر جای خودش ، مثل بقیه ساختمانهای مسکو.

در پاگرد طبقه اول مکث کردم که مجسمه دختر تزار را تماشا کنم . پیکره دختر برهنه ای بود که از سنگ مرمر تراشیده بودند و فقط وسط رانهایش را با دست چپ میپوشاند . این اولین چیز عجیبی بود که وقتی که تازه آمده بودم توجه ام را جلب کرد . نمادی از سکس و آزادی ، یعنی همان چیزی که دختر و پسرهای ایرانی ، افغانی و عرب را به اینجا میکشاند . اما مرا چه به اینجا کشیده بود ؟ درس بهانه ای بود برای دور شدن از همه آن چیزهایی که آزارم میداد .

در اتاق موسیقی کمی باز بود و صدای پیانو به گوش میرسید . روی نزدیکترین نیمکت به در نیمه باز نشستم و گوش دادم . احمد پسر الجزایری که از قبل میشناختمش قطعه ای از ویوالدی مینواخت که الان اسم آن قطعه را به خاطر ندارم و " خانم عباس زاده " در همان اتاق تمرین رقص میکرد. اسم کوچک خانم عباس زاده را نمیدانستم فقط شنیده بودم که سه سال پیش شوهر و بچه سه ساله اش را ول کرده و آمده بود اینجا که درس رقص بخواند . یکبار خانه یکی از دوستان عربم دیده بودمش و او معرفیمان کرده بود به هم . بیچاره دوستم کلی تعجب کرد از اینکه میدید ما ایرانیها همدیگر را تحویل نمیگیریم .

حالا خانم عباس زاده زانوی چپش را چسبانده بود به پیشانی اش ، دامن کوتاهش کنار رفته بود و شورت سفیدش با آن قلمبه کاملا دیده میشد .

از طبقه دوم به بعد آسانسور کار میکرد . توی آینه آسانسور به خودم نگاه کردم . چشمهایم گود افتاده بود . دور چشمم هم دو تا چروک ظریف برداشته بود .

اگر میتواستم آرزو کنم یکنفر را تا آخر عمر نبینم ، آن یکنفر آلکسی بود . پسری بود دراز و لاغر با موهای بور , چشمهای آبی و صورتی پر از جوش که با آن عینک گنده اش مرا یاد بچه خرخوان های دوره دبیرستان می انداخت .

ماه پیش یکبار که مرا دیده بود به عربی جمله ای گفت "مثلا سلام حالت چطوره ؟"

توی صورتش نگاه کردم و به روسی گفتم توی ایران فقط مادر قحبه ها عربی حرف میزنند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:2  توسط آرش  | 

شاید باید تاوان دلتنگی ام را بیاندازم گردنت ...

شاید هم خودم و این خاطرات موریانه زده لب پر ....

کاش عشق از یکجای بدنم نشت میکرد و میزد بیرون .

میخواهم خودم را سوراخ کنم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:30  توسط آرش  | 

قسمت دوم

 

 

اواسط ماه فوریه بود و توی آن سرما هیچکس از خانه بیرون نمی آمد مگر اینکه کاری داشته باشد . "نلی" از صبح سه بار زنگ زده بود و یادآوری کرده بود که ساعت پنج منتظرم است . ساعت چهار بود و من هنوز روی کاناپه کش می آمدم . میترسیدم از زیر پتو بیرون بیایم . اما باید میرفتم ، با مترو بیست دقیقه ای میرسیدم "کالینینسکی" و پنج شش دقیقه هم پیاده روی در آن پیاده رو یخزده داشتم تا برسم به پارک گورکی .

آدمهای توی مترو مسکو هیچوقت کاری نمیکنند که  مزاحم کسی بشوند . هر چقدر هم که کیپ تا کیپ ایستاده باشند ، همیشه یک فاصله اقلا یک سانتی بین یکدیگر را رعایت میکنند تا کسی به دیگری نچسبد . هیچوقت هم کسی را نباید خیره نگاه کرد . اوایل که آمده بودم زیاد به این و آن زل میزدم ، اما حالا دیگر فقط به آگهی های توی واگن توجه میکردم .

چهار ایستگاه رد کردم و در ایستگاه کالینینسکی پیاده شدم . از در ایستگاه که خارج شدم باد سردی خودش را به صورتم میکوبید . کلاهم را تا زیر گوشها پایین کشیدم و راه افتادم .

چهار پنج تا دختر نوجوان در پارک گورکی پاتیناژ میکردند ، دوست داشتم بمانم و تماشایشان کنم اما دیگر داشت دیر میشد . به سرعت از دخترها گذاشتم و در ضلع شرقی پارک میخانه کوچکی بود که "نلی" آنجا کار میکرد . در را که باز کردم گرما حس خوبی به من داد ، نلی کتم را گرفت و گونه ام را بوسید .همیشه لباسهایش بوی یکجور پودر لباسشویی میداد که من هم از همان استفاده میکردم .  بوی خاصی بود ، یکجور بوی تمیزی و یک کمی مهربانی .

رفتم بالا و روی میز همیشگی خودم نشستم . نلی یک بطری شراب ایوانوفکا آورد ، یک بشقاب شکلات تلخ و دو تا گیلاس تمیز . سیگاری آتش کردم و منتظر ماندم که خودش گیلاسها را پرکند . انگشتان ظریف و کشیده ای داشت .  هیچکدام از دخترهای آنجا به خوبی او شراب سرو نمیکردند ، بطری توی دستش انگار که میرقصید .

روبرویم نشست و یک گیلاس به سلامتی همدیگر نوشیدیم . دستم را توی دستهایش گرفت و ازم تشکر کرد . باید برمیگشت سر کارش ، اما هر چند دقیقه از کنار میز رد میشد و خوش و بشی با من میکرد .

نلی دختر گرجی ریزه میزه ای بود با موها سیاه بلند که که همیشه دم اسبی میبست . چشمهای درشتی داشت داشت و چانه اش که اندازه یک گیلاس بود . دندانهایش یکدست سفید بود و وقتی میخندید آدم بی دلیل سرحال می آمد .

دو سال پیش با یک پسر آذربایجانی فرار کرده بود و آمده بودند مسکو که پسر اینجا ولش کرده بود و با یک دختر روس رو هم ریخته بود . نلی هم مادرش را از گرجستان می آورد مسکو و توی همین کافه پیشخدمت میشود .

 مادرش پیرزن حدودا هفتاد ساله ای بود . یکبار که مرا دیده بود و فهمید که من ایرانی هستم ، انگار که مجسمه خدا را دیده باشد با تحسین تماشایم کرد و گفت که مادربزرگ نلی هم ایرانی بوده است و من لبخندی ( شاید هم پوزخندی) زدم و بحث را عوض کردم .

یکماه پیش برای درمان مادرش سیصد دلار به نلی قرض داده بودم که حالا امروز برای تشکر مهمانم کرده بود .

شرابم را خوردم و موقع رفتن ، نلی تا دم در بدرقه ام کرد . دستی به صورتم کشید و گفت که اگر دفعه دیگر هم با ته ریش مرا ببیند دیگر از روبوسی خبری نیست .

                       

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:48  توسط آرش  | 

خداحافظ شبنم

اینکه عقل آدمها به احساسشان بچربد اصلا چیز بدی نیست . اتفاقا خیلی هم خوب است ، اما باید یکجور دیگری بود غیر از اینجوری که من هستم  . کلا  کودک درون من کله خر تر از این حرفهاست که این چیزها به کتش برود ، هرچقدر هم پاپیچش بشوی بیشتر لج میکند .

اما شبنم کلا یک جور دیگری است . یعنی تازگیها اینجوری شده . ماشاءالله عاقل شده دخترمان و موهایش را هم های لایت کرده است تازگی ها . احتمالا خال روی چانه اش راهم که من خیلی دوست داشتم بدهد با لیزر بردارند .

یعنی یکجوری خودش را گول میزند که من دیگر آن آدم سابق نیستم ، حواست را جمع کن .

اما مگر حواس عاشق به این راحتی جمع میشود ؟ نه که نمیشود ، صد سال دیگر هم که بگذرد بازهم یکجور شبنم  بیشتر نمیشناسد . همان شبنمی که موهای خرمایی بلند دارد و روی چانه اش یک خال گوشتی است که موقع بوسیدن خیس میشود و روزی صدبار میگوید که مرا از هرچیز دیگری بیشتر دوست دارد ، من هم  روزی هزار بار همه حرفهایش را باور میکنم .

اصلا حس باور کردن من یکی از آن دستگاههایی است که همیشه خوب کار میکند . امروز هم باور میکنم که میگویی " نه‌" .

خاطره های تو اینروزها آنقدر سرکش شده که دارد از تو جرم میدهد ، اما اینبار هم هرچه تو بخواهی .

موی های لایت کوتاه و چانه بدون خال خیلی بهت می آید . اما اصلا شبیه شبنم نمیشوی .

خداحافظ شبنم .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:45  توسط آرش  |